تبليغاتX
تنفس
دیگه از بلاگفا نمیخوام استفاده کنم.میرم یه جای دیگه. با یه شروع دیگه.با یه حس دیگه.

 

 

هرجا هستید سلامت باشید و نورانی.

 

 

 

 

پ.ن: بیچاره تنفس من.به اندازه ی بیست نفس بیشتر عمر نداشت.

نوشته شده در چهارم مرداد 1389ساعت 5 بعد از ظهر توسط ف.الف| |
 

چند ماهی بود نفس نفس لحظه شماری میکردم برای دیدنت.بالاخره موقعش رسید.

 

 

نوشته شده در سیزدهم تیر 1389ساعت 3 بعد از ظهر توسط ف.الف|

دست مریزاد.باریک الله.دمت گرم.نشون دادی کارت رو خوب بلدی.نشون دادی که حتی به اونهایی هم که کاری به کارت ندارن هم رحم نمیکنی.که اگه وقتش برسه همچین آدمو به زیر میکشی که دیگه نشه بلند شد.یادمه تو اولین پست این وبلاگ نوشتم : ء

.. دنیای درهم و برهمی ست.همه را به زیر میکشد.مگر اینکه اهلش نباشی

.اما حالا میبینم اینطوریا نیست.کاری به کارش هم نداشته باشی ، بازم کاری به کارت داره

چرا یادمون میره که اسایش دنیا بی دوام و سختی هاش بی پایان و بلاهاش دائمی هست؟۱

چرا یادمون میره که این دنیا گذرگاه عبور است نه جای ماندن؟

چرا این کلام امیرالمومنین رو یادمون میره که میفرماین:

اندوه دنیا رو از سر بیرون کن. درحالی که یقین به جدایی و دگرگونی حالات آن داری و آنگاه که با دنیا خو گرفته ای بیشتر بترس۲ ..

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ - خطبه ۲۳۰

۲- نامه ۶۸

 

 پ.ن: بچرخ تا بچرخیم

پ.ن: انگار که توی گردبادی قرار گرفته باشم.حرکت میکنم اما حرکتم اختیاری نیست.میخوام خارج بشم اما انقدر چرخیدمو چرخیدم که توانش رو ندارم.تسلیمش شدم.فقط دارم ثانیه شماری میکنم که کی تموم میشه این چرخیدن ها

پ.ن: خوندم که " ليس للانسان الاّ ما سعي "

پ.ن: خوندم که در دگرگونی روزگار ، گوهر شخصیت مردان شناخته می شود.امیرالمومنین

پ.ن: خوندم که طهارت ارنه به خون جگر .. نه هیچی.ولش کنید.

پ.ن: برای دهم تیر لحظه شماری میکنم.

پ.ن: بلاگفا هم کههههه .. بله!

پ.ن:

 کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید

      خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

http://www.aviny.com/Voice/madiheh/emam_ali/karimi-14.mp3

 

 

نوشته شده در پنجم تیر 1389ساعت 3 بعد از ظهر توسط ف.الف| |

 

 

 

شهر و خانه تمثیل سکون اند

و دشواری هجرت در دل کندن از خانه ی عادات و دیار تعلقاتی است که با آنها انس داریم ،

و چگونه پای سلوک در طریق حق گذارد آن که توان هجرت ندارد ؟

آوارگی شرط انس گرفتن با حق است.

 

 

 

پ.ن/ عاشششششق این عکسم.

نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف.الف| |

 

متن از : مهدی میچانی فراهانی

 

چشمان شیشه دوربین، حرمت پاهایت را نگاه نداشتند. دوربین های کنجکاو بر شانه اشتیاق تو، آن قدر بی حواس تو را با خود در پی حقیقتی می کشانند که دیگر برایت مهم نیست که قدم هایت کدام تکه از زمین را لمس می کنند و می اندیشی وقتی در جستجوی حقیقت باشی، دیگر چه فرق می کند که پاها کدام قسمت جاده را برای رفتن انتخاب می کنند و بدین گونه زنجیر حرکت به دست پاها سپردی و خود، سراسر چشم شدی برای دیدن و سراسر، گوش شدی برای شنیدن صداها و ناله هایی که هنوز از بقایای خاکریزها برمی آمد. از لابلای خاطرات به پایان رسیده ای که تو را هرگز رها نکرده اند


زنجیر به پاها سپردی و امّا، خود غافل که پاهای تو مشتاق قدم زدن در آسمان ها هستند و این خاک آلودگی زمین، نفس هایشان را بریده است. پس لحظه ای را غنیمت شمردند و به ناگاه به آسمان گریختند و تو را نیز .. ء

چشمانت اگر چه از شیشه، امّا قلب بزرگت سید! چندان زنده بود و گرم و تپنده که عمیق ترین حس ها و رفیع ترین شهامت ها، چونان خوش رنگ ترین خون ها، هر لحظه در آن جاری بوده است. قلبی که هر لحظه، عشق از دریچه ای وارد و از دریچه ای به سلّول سلّول پیکرت جریان پیدا می کرد. عطر اخلاص، شریان هایت را آغشته بود سید! حالا گیرم که چشم هایت شیشه ای باشد، امّا باید دانست که این شیشه ها پیغامبرانی هستند که صادقانه، حقیقت حادثه را با تو در میان می گذارند و تو نیز با میلیون ها کسانی که خاطرات خود را زنده می خواهند. میلیون ها کسانی که می خواهند بدانند، باید بدانند که آن بالاها چه خبر بوده است


مین های بعثی، تلاش های مقدس را نمی شناسند، حتی اگر جنگ، سال ها پیش تمام شده باشد. مین های کینه توز منفجر می شوند و نمی فهمند که پاره کردن قلب عاشق یعنی چه. و نمی فهمند که شهامت یعنی چه. و چشمان شیشه ای را می شکنند، بی آن که برای یک بار حتی آن را دیده باشند. مین ها فقط شروع جنگ را می شناسند و در ذهن های فلزی سراسر باروت آنها، واژه صلح، واژه بی مفهومی است. مین ها فقط می دانند که باید منفجر شوند، به محض این که پیکری برای تکه تکه کردن یافتند. پیکر مردان بزرگ در ذهن مین ها ناشناخته اند. مین هایی که حرمتِ پاهای آسمانی را نگاه نمی دارند


تو نیستی مرد! امّا عاقبت، چشمان شیشه ای آن چه را که از تو دید، به یادگار نهاد. پس چگونه می شود گفت که تو نیستی. تو زنده ای، لابلای تصویر تصویری که آفریده ای. لابلای همه واژه هایی که از فتح، روایت می کرد. واژه هایی که تو نوشته بودی. تصویر خاکریزها از صفحه تلویزیون ها، بوی تو را در فضای تنفس بینندگانت پخش می کند. پس تو زنده ای و زنده خواهی ماند تا وقتی که خاکریزها همچنان حرفی برای گفتن داشته باشند . . ء

 

 

مرا از من جدا کرده اشارتهای پنهانش ..ء

 

سایت کهف

نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 3 قبل از ظهر توسط ف.الف| |

دلم برای اینجا تنگ شده

دلم برای خیلی چیزا تنگ شده

کاش ..

 

 

 

پ.ن/ کاش میشد چشمامو میبستم ، بازمی کردم می دیدم تو صحن امام رضا هستم.دارم به سمت گنبد راه میرم .. باد میپیچه به دور چادرم .. صدای اذان پخش شده توی صحن به گوشم میخوره ..حتی صدای شلپ شلوپ قطره هایی که از فواره ها رو سینه ی حوض میوفتن.. بعد نگاه میکردم به گنبد طلاییش و میگفتم : ء 

ای که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

پ.ن دوم/ ..

نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف.الف| |

 

 

این روزا همش  یاد سفری که پارسال همچین موقعی داشتم ،میوفتم. چه سفری .. چه جایی.. بهشت روی زمین! بهشت من! تنها جایی که روحم توش آزاد آزاد بود..سبک سبک ..

نمیدونم چی بگم ازش.هر وقت میخوام از حسم نسبت به اونجا بگم زبونم قفل میشه.انگار کلمه کم میارم.

دوست دارم حسم پیش خودم و خودشون بمونه..

اونجا که بودم دیگه هیچ خبری از این حسهایی که همیشه همراهمه نبود.حس میکردم دقیقااااا همونجایی هستم که باید باشم.رو نقطه ی اصلی.

دلم نمیخواست برگردم.یادمه.انقدر خاک اونجا منو گرفته بود که نرسیده برگشتم دوباره.

دست خودم نبود.نمیتونستم نفس بکشم توی شهر.حس کسی رو داشتم که سفری رو نا تمام رها کرده و برگشته.باید برمیگشتم.

نمیتونستم سرمو بلند کنم.چشمام چند روزی بود فقط به دیدن خاک عادت کرده بود.خاک بهشتم!

هوای شهر حالمو بد میکرد..

برگشتم که سفر ناتمومم رو تموم کنم.

سفر دومم یک روز بیشتر نبود.اما لازم بود..تونستم با خودم کنار بیام و با این فکر که سال دیگه دوباره برمیگردی خودمو راضی کنمو برگردم به شهر.

حالا فکر اینکه نکنه جا بمونم داره دیوونم میکنه.خیلی بی معرفتیه اگه اول آشنایی انقدر فاصله بیوفته بین دیدارمون..خودتون درستش کنین. لازمش دارم.

پ.ن: خاکی که از فکه آوردم دیگه روح نداره.مثل گلی که از خاک جداش میکنی..میکنیش از خاک که هروقت دیدیش یاد اون باغی بیوفتی که گل توش بوده.اما بعد یه مدت چون از خاکش جدا شده دیگه روح ازش جدا میشه..اون طروات و تازگیشو از دست میده و میشه مث یه چیز بی ارزش.

مث همین خاک.. شرف المکان بالمکین.

 

 

نوشته شده در یازدهم اسفند 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط ف.الف| |

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ